تبلیغات
کمانه Kamane - 5- قصه های بهلول

قصه های بهلول


5 - ماهیگیر و خلیفه ( ماجرای چهار هزار دینارهای بخششی هارون به ماهیگیر)

روزهای عید هارون سفره‌های رنگارنگ خوردنی و نوشیدنی مهیا می‌کرد و مردم را دعوت می‌کرد. بهلول هم آنجا بود ولی چیزی نخورد. خدمتکار هارون گفت

روزهای عید هارون سفره‌های رنگارنگ خوردنی و نوشیدنی مهیا می‌کرد و مردم را دعوت می‌کرد. بهلول هم آنجا بود ولی چیزی نخورد. خدمتکار هارون گفت ماهیگری آمده و ماهی بزرگ ولذیذی گرفته و خودش می‌خواهد آن را تقدیم کند. هارون چون عید بود چاره‌ای جز قبول کردن نداشت . ماهیگیر وارد شد و ماهی را تقدیم کرد هارون که خیلی سرخوش و شاد بود به خزانه دار گفت چهار هزار به این صیاد انعام دهید. زبیده با حالتی اعتراض آمیز گفت: آیا این پاداش برای یک ماهی زیاد نیست؟ در این روزها افراد لشکری و کشوری به حضور می‌آیند و انتظار انعام دارند با این انعامی که به او دادی باید به‌ آنها بیشتر از او بدهی با این وجود خزانه خالی می‌شود. زبیده گفت برای پس گرفتن ماهی که به بخشش شما هم لطمه نخورد از ماهیگیر بخواهید که بگوید این ماهی نر است یا ماده؟ اگر گفت نر است بگو من ماهی نر دوست ندارم و سپس انعام را پس بگیرید. بهلول مانع شد ولی هارون توجه‌ای نکرد و ماهیگیر را برگرداندند و به او گفتند ماهی نر است یا ماده؟ ماهیگیر خیلی غافلگیر شد. بهلول طوری که کسی متوجه شود به او چیزی گفت و بعد ماهیگیر گفت این ماهی نه نر است نه ماده خنثی است. هارون که حیرت زده شده بود گفت آفرین آفرین و چهار هزار دینار دیگر به او داد. ماهیگیر که خیلی خوشحال شد چهار هزار دیگر را هم برداشت و رفت در همان حال یکی از سکه ها افتاد و ماهیگیر خم شد و آن را برداشت. زبیده از فرصت استفاده کرد و به هارون گفت این مرد چقدر پست و فرومایه است که هشت هزار دینار گرفته اما نمی‌تواند از یک درهم بگذرد. باز بهلول مانع شد تا هارون ماهیگیر را برگرداند ولی زبیده او را احضار کرد و گفت: بخاطر این پستی و فرومایگی انعامی راکه به او داده اید پس بگیرید. هارون گفت تو چه اندازه تنگ چشمی که از یک سک هم نگذشتی در حالی که هشت هزار درهم گرفتی. صیاد گفت: من فرومایه نیستم؛ بلکه نمک‌شناس هستم. علیت برداشتن سکه از روی زمین احترام و حرمتی بود که به سکه می‌گذارم؛ زیرا بر یک روی سکه آیات قرآن حک شده و بر طرف دیگرآن نام شما را ضرب کرده‌اند. اگر این سکه بر زمین می‌ماند کسی پای بر آ‌ن می‌نهاد از احترام به قرآن و ادب نسبت به شما دور بود. هارون از جوابی که ماهیگیر داد چهار هزار درهم دیگر به او داد.

هارون به بهلول گفت من از تو احمق ترم با اینکه چند بار مرا منع کردی ولی من گوش به حرف این زن دادم.



کتاب قصه‌های بهلول نوشته رضا شیرازی (تهران، نشر دا نش‌آموز سال 1378؛ 118ص.: مصور).

 غلامحسین زکوی

 کمانه

  http://kamane.mihanblog.com

  hosseinzakavi@gmail.com

 




طبقه بندی: قصه های بهلول، 
برچسب ها: بهلول، قصه های بهلول،  

تاریخ : جمعه 21 اسفند 1394 | 09:16 ق.ظ | نویسنده : غلامحسین زکوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.


بارش برگ های پاییزی!!

  • کد نمایش افراد آنلاین