تبلیغات
کمانه Kamane - 4 - قصه های بهلول

قصه های بهلول

4 - ماجرای کلاس درس (ابوحنیفه شکسته شدن سرش توسط بهلول)

 خانه ابوحنیفه در یکی از محله‌های بغداد بود و هر روز جمعی پای درس او می‌نشستند. روزی در درس گفت: ...

4 - ماجرای کلاس درس (ابوحنیفه شکسته شدن سرش توسط بهلول)

 

خانه ابوحنیفه در یکی از محله‌های بغداد بود و هر روز جمعی پای درس او می‌نشستند. روزی در درس گفت: گروهی عقیده دارند که شیطان در آتش جهنم عذاب خواهد شد. من براین عقیده نیستم. یکی از شاگردان گفت دلیلی هم داری؟ ابوحنیفه گفت بلی. شیطان از آتش است و جهنم نیز از آتش چگونه آتش می‌تواند آتش را بسوزاند؟

دوباره گفت بعضی می‌گویند خداوند را نمی‌شود دید چگونه می‌شود چیزی که وجود دارد دیده نشود؟ رو به مردم کرد و گفت ای مردم می‌گویند خداوند خالق انسان است و تمام کارهای از سوی اوست و انسان نیز در کارهایش اختیار دارد این سخن جمع به جبر و اختیار است و با عقل مخالف است. به نظر من همه چیز از خداست و بنده در انجام هیچ کاری اختیار ندارد.

ناگهان از وسط جمعیت کلوخی بر پیشانی ابوحنیفه برخورد کرد و خون از سر ابوحنیفه جاری شد. دیدند بهلول این کار را کرده است چون با خلیفه نسبت خویشاوندی داشت با او کاری نداشتند و در همان حالت او را نزد خلیفه بردند و ماجرا را توضیح دادند. خلیفه باعصبانیت به بهلول گفت چرا این کار را کردی؟ بهلول گفت من نشکسته ام. ابوحنیفه گفت اینها همه شاهد بودند!

 بهلول گفت: ممکن است به من بگویی که چه ظلمی ازمن به تو رسیده است؟ ابوحنیفه گفت: با کلوخی سرم را شکسته ای و درد امانم نمی‌دهد.

بهلول گفت: ممکن است دردت را نشان دهی؟ ابوحنیفه با خنده گفت: مگر درد دیده می‌شود که به تو نشان دهم. بهلول گفت: پس درد وجود ندارد و تو دروغ می‌گویی چون خودت عقیده داری که چیزی که دیده نمی‌شود وجود نداد.

بهلول به شاگردان ابوحنیفه گفت: کلوخ نمی‌تواند به استاد شما صدمه ای بزند چون انسان از خاک آفریده شده و کلوخ هم از خاک است چطور خاک می‌تواند به خاک صدمه و آسیب برساند.

بهلول رو به هارون کرد و گفت: کلوخی که من بر سر او زدم و سرش شکست تقصیر من نبود چون ابوحنیفه عقیده دارد که انسان هرکاری انجام دهد هیچ اختیاری از خود ندارد پس من بی‌تقصیرم.

کتاب قصه‌های بهلول نوشته رضا شیرازی (تهران، نشر دا نش‌آموز سال 1378؛ 118ص.: مصور).

 غلامحسین زکوی

 کمانه

  http://kamane.mihanblog.com

  hosseinzakavi@gmail.com

 




طبقه بندی: قصه های بهلول، 
برچسب ها: داستانهای بهلول، بهول، قصه های بهلول، ابوحنیفه، سؤالات اعتقادی،  

تاریخ : جمعه 14 اسفند 1394 | 12:53 ب.ظ | نویسنده : غلامحسین زکوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.


بارش برگ های پاییزی!!

  • کد نمایش افراد آنلاین