تبلیغات
کمانه Kamane - (390) آفریدگار هیچ کسی را بی‌وسیله رزق ندهد و ماجرای عبدالله هبیری؛

(390) آفریدگار هیچ کسی را بی‌وسیله رزق ندهد و ماجرای عبدالله هبیری؛


به ماجرای عبدالله هبیری که مرحوم فلسفی در کتاب "شرح دعای مکارم اخلاق" به نقل از کتاب جوامع الجامع آورده‌اند، توجه نمایید .

در این حکایت بیان می‌دارد که آفریدگار هیچ کس را بی‌وسیله رزق ندهد، این عالم، جهانِ اسباب و علل است و خداوند کلید رزق عده‌ای را در کف عده‌ای دیگر نهاده‌است. اما ذات همه، در قبضه‌ی قدرت اوست. و برای کسب روزی، خداوند دری را معین می‌سازد که انسان باید از آن درب وارد شود که روابط اجتماعی، مشاغل و افراد، درب کسب روزی خدایند. پس وارد شدن به درب‌ها و خواستن از افراد، به این معنا نیست که این مشاعل و افراد روزی‌‌رسان هستند بلکه راه کسب روزی خدا می‌باشند و انسان‌ها موظف به پیمودن این راهها هستند. این همان معنای سنت الهی است لذا دعا كردن، ‌نمی‌تواند این سنت را برهم زند و یا جایگزینی برای سنت عدل الهی باشد.

این ماجرا، به خوبی این معنا را به تصویر می‌کشد و به ما می‌فهماند که تنها روزی‌رسان، خداوند است و در روزی رساندن، اسبابی است که انسان باید به دنبال آن وسائل باشد تا روزی خداوند را به دست آورد.

عبدالله هبیری از افاضل دبیران کُتّاب بود. در عهد مروانیان کارهای مهمی برعهده داشت. در دولت عباسیان مدتی بیکار مانده، در مضیقه‌ی مالی قرار گرفته بود. برای حل مشکل خود ناچار هر روز بر اسب لاغری که داشت سوار می‌شد و درب خانه‌ی وزیر مقتدر مأمون به نام احمد ابوخالد می‌رفت. او مردی تندخو و زودرنج بود. هر روز که هبیری به او سلام می‌کرد،‌ ناراحت و رنجیده‌خاطر می‌شد و دیدارش برای وزیر،‌ گران بود. روزی بر اثر پیشامدی آزردگی خاصی داشت. اول صبح که از منزل خارج شد،‌ هبیری نزدیک آمد و به وزیر سلام نمود. آن روز از دیدن وی سخت رنجید. یکی از دبیران جوان خود را طلب نمود،‌ به او گفت: برو هبیری را ملاقات کن و بگو: مرد پیر و محنت‌زده‌ای هستی،‌ هر روز به دیدار من می‌آیی و مرا می‌رنجانی. من به تو شغلی نخواهم داد و کاری از تو نمی‌آید. برو در گوشه‌ای به عبادت مشغول باش. اگر به امید کاری نزد من می‌آیی، ازمن قطع امید کن که به تو کاری نخواهم داد.

دبیر جوان می‌گوید: پیام وزیر تند بود و من شرم داشتم از اینکه آن سخنان را به هبیری بگویم. لذا سه هزار درهم از خود تهیه نمودم، به دست غلام دادم ‌و او را با خود به منزل هبیری بردم. چون مرا دید، احترام کرد. به هبیری گفتم: آقای وزیر سلام رسانده‌است و پیام داده که برای من سنگین است که پیرمردی محترمی هر روز در منزل من بیاید. فعلا شغلی مهیا نیست. مبلغی را برای شما فرستاده،‌ خرج کنید، شاید کاری بعدا تهیه شود.

چهره‌ی هبیری گرفت. چون غلام پول را نزدش آورد، از من پرسید:‌ چقدر است؟ گفتم: سه هزار درهم. سخت ناراحت شد. گفت: برادر، من نه گدا هستم و نه از او صدقه می‌خواهم. جوان دبیر می‌گوید: از سخن هبیری ناراحت شدم. گفتم: این پول از من است، وزیر برای شما پولی نفرستاده است. من شرم داشتم پیام تند وزیر را آن‌طور که گفته است به شما بگویم. هبیری گفت: ما علی الرسول الا البلاغ: پیام آور وظیفه‌ای جز ابلاغ پیام ندارد، هرچه وزیر گفته تمام و کمال بگو و یک حرف آن را باز مگیر. تمام پیام وزیر را شرح دادم.

هبیری پس از استماع سخنان وزیر گفت: اینک سخنان مرا بشنو و تمام و کمال با وزیر بگو، بگو آفریدگار هیچ کس را بی‌وسیله رزق ندهد، این عالم، جهان اسباب و علل است و اینک کلید رزق عده‌ای را خداوند در کف تو نهاده و ذات تو در قبضه قدرت اوست، و من برای دست یافتن به روزی خداوند،‌ دری را جز در منزل تو نمی‌شناسم، اگر رزقی مقدر فرموده، بوسیله‌ی تو به من می‌رسد، و اگر مقدر نفرموده،‌از تو رنجشی ندارم. چون کلید رزق من در دست توست، بخواهی یا نخواهی هر روز در خانه‌ات خواهم آمد و از تو دست نمی‌کشم.

جوان منشی می‌گوید: من از قوت یقین او به شگفت آمدم. فردا صبح که به خانه وزیر رفتم، دیدم هبیری آمده و ایستاده است. وزیر که از منزل خارج شد، چشمش به هبیری افتاد،‌ سخت ناراحت شد. به من گفت: مگر پیام مرا ندادی؟ گفتم داده‌ام و او جوابی داده که وقتی به درگاه خلافت رسیدیم، شرح می‌دهم. پس از رسیدن به دربار، جواب را به وزیر گفتم. بشدت خشمگین شد واز غضب نمی‌دانست چه کند. در این بین، وزیر احضار گردید واو به حضور مأمون رفت. ابتدا امور کشور را که باید شرح دهد به عرض رساند.

وزیر درآن روز می‌خواست عبدالله زبیری را به سمت استاندار مصر معرفی کند. شروع به صحبت کرد و گفت: اوضاع مصر قدری مختل گردیده،‌ مرد لایقی لازم است به آنجا برود. خلیفه گفت: به نظرت چه کسی برای این کار شایسته است؟ خواست بگوید: عبدالله زبیری، گفت عبدالله هبیری. خلیفه پرسید: او زنده است و حالش چطور است؟ وزیر گفت: اشتباه کردم، مقصودم عبدالله زبیری بود،‌نه عبدالله هبیری. خلیفه گفت: عبدالله زبیری، فکری خواهم کرد، از هبیری بگو. زمانی که من خردسال بودم، گاه نزد من می‌آمد. او فردی حق‌شناس و  خدمت‌نگاهدار. او لایق این شغل نیست؟ وزیر گفت: او لایق این شغل نیست. خلیفه گفت: او مردی است بزرگ ودر کارهای خطیر ورزیده. وزیر گفت: او از دشمن بچگان آل‌عباس است. خلیفه گفت که آل‌مروان درباره پدران او لطف کردند و آنان تلافی نمودند، ما نیز به او خدمت می‌کنیم تا اخلاص اودر دولت ما ظاهر شود. وزیرگفت: او مدتی است بیکار است و نمی‌تواند مصر را اداره کند. گفت: با حمایت خود او را تقویت می‌کنیم و پیشرفتش می‌دهیم. سپس به وزیر گفت: به جان  و سر من بگو چرا با او اینقدر مخالفت می‌نمایی؟ وزیر پیغام خود و جواب هبیری را به عرض خلیفه رساند. مأمون گفت: چه خوب گفته و مطلب همان است که او گفته است ما ولایت مصر را به او دادیم و سیصدهزار درهم از خزانه به وی انعام نمودیم تا مقدمات سفر خود را فراهم آورد. به جان و سر من قسم، فرمان ولایت مصر و انعام ما را کسی جز خودت به وی نرساند. وزیر اطاعت کرد، به منزل هبیری رفت، از وی بسیار عذر خواست و جریان امر را گفت. (جوامع الحکایات، ص 283)

------------------------

غلامحسین زکوی، کتاب فریاد خسته دلان، انتشارات دانشکده اصول دین.1390

 غلامحسین زکوی

 کمانه

 http://kamane.mihanblog.com

hosseinzakavi@gmail.com

 

 




طبقه بندی: دعا،  سنت الهی ،  نقد و نظر،  بدعت و نو آوری،  شانس،  روزی، 
برچسب ها: سنت الهی، بدعت و نوآوری، روزی و رزق، نقد و ظر، دعا،  

تاریخ : دوشنبه 12 مرداد 1394 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : غلامحسین زکوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.


بارش برگ های پاییزی!!

  • کد نمایش افراد آنلاین